با بودن تو
سرما این بار
دگرگونه
زنی
آفریده بود
از تبار آب
که آتش را به یقین پیوند داده بود.
آنک بی چرا صدایی
که تصویر تو بود
در آفتاب یخ زده صبح زمستان
و گرمی دست های که می رفت
به یقین سرد شدن ایمان آورد
و زمستانی دگرگونه بسازد.
آنک دگرگونه
آفریده شده بود
در صبح سرد زمستانی.
بادی وزید
درختی افتاد
ریشه هایم قطع شد.
چنان سکوت کرده ام
که اگر لب باز کنم
دریایی طوفان زده خواهم شد.
نخوانده تمام کردم
چه ماهر شده ام
از اول تا انتها
در یک چشم بهم زدنی
و حشت آور فرا گرفتم
و مویم یک شب
نه حتا به زحمت به
یک روز هم رسید
که رنگ باخت
و من
استاد شدم
....................
و حالا می خواهم به تو یاد دهم
تمام چیزهایی که یاد نگرفتم.
تو را چون مردگان هزار ساله دوست می دارند
برای این که تو دیگر مرده ای
و نه دست هایت
نه چشمانت
و نه هیچ چیز مادی
تو را مجسم نمی کند
در قاب مردگان هزار ساله خفته ای
و لبخندت روی دیوار نقطه سیاهی است
که صد سال دیگر صد بار رنگ می گیرد
ببین
بی چرا خاطر ه ای شدی
در اعماق انزوای یک قلب
که دردهایش را می گرید
بر سر قبر هزار ساله ات
هیچ چیز تو را نمی شوید
نه آب نه خاک
چرا که تو دیگر مرده ای
بین هزار زنده
مرده پرست.